![]() |
![]() |
|
| عموجووونم خوش بخت ترین ... خوش شانس ترین وشادترین شما نیستین.......بلکه ما هستیم چونکه شماروداریم. |
|
*بنام خدای مهربون*
سلام سلام صدتاسلام خسته نباشید از امتحاناااااااا
آخ جون متین ازشنبه میاادددد دلم واسش تنگ شدهههه
خسته نباشید از امتحاناااااااا بلاخره تموم شدن دیگه؟....
حالاچندروز استراحت میکنین نه؟ خوشابه حالت ای دانش آموز ببین چی میکشد یه پشت کنکور
فیزیک پیش... فصل4... موج...
مثل همیشه بایک مثال درس و شروع کردن...
(مثل فیلم وسترن که سرشونو میذارن رو ریل راه آهن...دیدین؟)
من:نه...
من:نه...
اینبار باخنده گفتم:نه!!!!!
خشکم زد! منو صبا دوستم دو تایی خشکمون زد! وهمینطور همدیگه رو نگاه میکردیم!صبا سرشو انداخت پایین ومیخندید! اما من نمیدونستم باید چکارکنم!!!!! ازکجا متوجه شدن من عموپورنگ میبینم؟! مگه رو پیشونی م نوشته؟! گفتم بپرسم ازکجامتوجه شدید...روم نشد.... تصمیم گرفتم حواسمو جمع کنم به درس که نمیشد. . . !
فرداش تو مدرسه از دوستای دیگه م پرسیدم ...شماچیزی ازمن گفتید سرکلاس فیزیک تون؟ گفتن نه! ماباتو چکارداریم؟ گفتم ازعموپورنگ چی؟ گفتن بروبابا...حالت خوبه؟ گفتم فصل4رو درس گرفتید؟ گفتن نه!امروز درس میگیریم... ماجرارو براشون تعریف کردم.....گفتم ببینید ازعمو چیزی نمیگن؟بپرسید ازکجامیدونن من عموپورنگ میبینم؟
معلممون خودشون قبل ازاینکه من چیزی بگم همه جی و تعریف کردن:
((اونروز من بطور اتفاقی به تو گفتم تو عموپورنگ ببین!البته ماجراداره.... پارسال سرکلاس پسرا داشتم همین مثالو میزدم...یه پسره گفت خانوم وسترن چیه؟من عموپورنگ نگاه میکنم! اونروز هم قبل از کلاس شما من با پسرخاله اون پسره کلاس داشتم... همون مثالو زدم...پسر خالش گفت: یاد بیژن بخیر.... عموپورنگ نگاه میکرد... اینجوری شد که اونروز تو گفتی وسترن ندیدم گفتم بهت عموپورنگ ببین...))
خیلی جالب بود... گفتم بیژن چندسالشه؟گفتن الان دانشجوهه.... کلی خندیدم.....این ماجرا ادامه داره..... هرمعلمی که متوجه میشه واسش عجیبه.... انگارهمه معلما هرسال شاگردایی دارن که عمویی هستن! البته اینو خودشون میگن... بعضیاشونم که خودشون عمویی هستن...
داشتم فکرمیکردم به8سال بعد! که بچه های10-12ساله امروز همسن الان ما هستن و اونموقع عموبراشون همون عموی88هستن؟! عموچی؟مثه الان که به مامیگن بچه هاي81...اونموقع به اینامیگن بچه های88 ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!
یعنی جدی جدی از سال81تاامروز8سال گذشته؟؟؟؟؟؟؟ خیلییییییییییییی زود گذشت...خیلی خیلی خیلی خیلی زود... انگار دیروز بود...تازه عمواومده بودن....ردیف دوم کلاس نرگس1 مدرسه راهنمایی ایثار....با دوستام صباورومینا نشسته بودیم...ااونموقع باصبازیاد دوست نبودم....دوست صمیمیم رومینا بود!!!!!!!اسمش شبیه اسمم بود!!!!!!!(الان ازش خبرندارم....همونسال رفتن تهران واسه زندگی...!) به رومینا گفتم دیدی یه مجری جدید اومده؟گفت آره....گفتم میخوام تو مسابقه تلفنی شرکت کنم....گفت:نه..اینکارونکنی!مسابقش مال بچه های ابتداییه...نه اول راهنمایی!ما دیگه بزرگ شدیم.....
کجایی رومیناجونم که ببینی...اونموقع 11 سالم بود بهم گفتی بزرگ شدی!!!!!!! اما8سال گذشته......ولی یک ماه هم بزرگ نشدم! عموجون خیلییییییییییییییییییییییی دوستتون دارمممممممم ازاینجاتابه اسمون
یکشنبه تولد آجی همامهربونمه تولدت مبارک آجی جونم ایشالله ۱۲۰ساله شی وبه آرزوهای قشنگت برسی... وهمیشه سالم وتندرست و دخترشادو خنده روی عموباشی هماعمویی!
همه تون و دوست دارم به خدای مهربون میسپارمتون
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 16:32 توسط رامینا |
|
|
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
سلام امیدوارم که همه تون حالتون خوب باشه ...و همه تون امتحاناتون و عالی بدین... ببخشید....خیلی هاتون بهم میگین چرا دیگه سرنمیزنی! به خدا زیاد نت نمیام... مغشول درسم!
دوستتون دارم خیلی زیاد ازاینجا تابه آسمون
التماس دعا...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 15:35 توسط رامینا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عموپورنگ که شروع میشه
کنار تلویزیون می شینیم تو چشمای عموپورنگ یه آسمون می بینیم تو آسمون چشماش می شیم مثل کبوتر با شادی و با خنده آهسته می زنیم پر سلام بچه ها من رامینا هستم.اهل گرگانم وتولدم 15 آبانه ..........طرفدار پروپاقرص عموپورنگ هستم.وخيلي دوسشون دارم..... 8/6/1385 وبلاگمو تاسیس کردم.....امیدوارم بتونم دوست خوبی براتون باشم.. دوستي يك حادثه است و جدايي يك قانون پس بياين حادثه آفرين باشيم وقانون شكن.... ×××التماس دعا××× |
| آرشیو موضوعی |
|
بهتر نه!بهترین عموی دنیا |
|
RSS
|