![]() |
![]() |
|
| عموجووونم خوش بخت ترین ... خوش شانس ترین وشادترین شما نیستین.......بلکه ما هستیم چونکه شماروداریم. |
|
*بنام خدای مهربون*
سلام به عموپورنگ مهربونم و آجی های نازومهربون وبامعرفت وگلممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم یه دنیا ممنونننننننننننننننننننننن.....واقعا نمیدونم چه جوری باید جبران کنم تاحالا این همه فرشته مهربون بهم تبریک نگفته بودن......
بهترین تولد دنیابود.... هیچ سالی تولدم اینقدربهم خوش نگذشته بود!بلاخره همه تون و دیدم ساعت5صبح 15آبان باصدای مسیج بیدارشدم عمو؟؟؟؟؟؟
یکی کمک کنه کتابا رو جمع کنیم . مامان : برو درو بازکننننننن.... تو پله ها شلوغ بود.... شرمنده فکرکنم یک ربعی پشت در معطل شده بودینا
ژاله؟؟؟؟؟؟؟ سولماز؟؟؟ تینا؟؟؟ مهدیه؟؟؟؟؟؟ نیلوفر؟؟؟؟؟؟ مینا؟؟؟؟؟؟ مائده؟؟؟؟؟؟ فروغ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شیواها؟؟؟؟؟؟ نرگس؟؟؟؟؟ شیما؟؟؟ زهرا؟؟؟؟؟؟ هما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شیرین؟؟؟ صباح؟؟؟؟؟؟ صدیقه؟؟؟ نسیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مریم؟؟؟؟؟؟؟ مژگان؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فاطمه وزهرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فائزه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سحر؟؟؟؟؟ مصعومه؟؟؟؟؟؟ نسترن؟؟؟؟؟؟؟ سمانه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وجیحه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بهار؟؟؟؟؟؟؟؟ فاطمه؟؟؟؟؟؟؟ الهه؟؟؟؟ نرگس؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گلبرگ؟؟؟؟؟؟؟ فرزانه؟؟؟؟؟ اسما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ناهید(آجی جون از آشنایی باهات خوشبختم...ایمیل بلدنیستم بزنم!!!)
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام خوش اومدین(اما چرا این موقع اومدین؟) همه اومدین...باکیک وبادکنک و فشفشه و...
فروغ:نه رامینا.....مگه عمو نگفتن باید همسایه های خوبی باشیم؟؟؟؟؟ساعت5صبحه....باشه دیرتر عمو :آففرین...آففرین دختر خوبم[لبخند]به افتخار فروغ چه جیغغغغغغ آرووووم تاهمسایه هابیدارنشن[خنده] رامینا:عموببخشید مرضیه(همون مینوی سابق کدومه؟)[نیشخند] عمو رومینانه!رامینا ژاله وتینا شروع کردن به خوندن:(من بوشوم رشت من بوشوم رشت.. خلاصه...... یه سفره صبحونه همه بسیج شدیم پهن کردیم گفتم عمو نهههه...کیک وسط سفره یعنی چی آخه؟ عمو کانالش عوض شد نفهمیدم چی جواب دادن صبحونه خوردیم.... بعدش هم شمعارو فوت کردم....! اما بعد عموگفتن عجله داریم باید بریم قم گفتم خونه هما هم میرین گفتن بله...اونجاهم میریم...!
اما امروز روز تولدمه نمیتونم بیام عموووووووووو ارگ هم نزدم عمو:زود نیست....نزدیک ظهره! جدی عمو؟چقدر زودگذشت! عمو:انشالله تولد بعدی تو هم باما میای....میریم خونه یه نفردیگه... حتما عموجون....
اما هرچی صبر کردم وبه گوشیم نگاه کردم هیچ پیامی نیومد یعنی میشه واقعی بشه!تا5/5چشمم به گوشی بود...
کیک تولدم.... بفرمائید دست پخت مامان جونه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:55 توسط رامینا |
|
|
سلام به عموپورنگ مهربون
ممنون ممنون ممنون ممنون ممنون ممنون ممنون ممنون ممنون ممنون ممنون ممنون
بااینکه یک هفته گذشته اما هنوز باورش سخته....! کی میدونه ستاره های آسمون چند تاست؟؟؟
خدای مهربون نگهــــــــــــــــدارتون
وشوک دیگر ۲۰مهر۸۸ گفته بودم دلم تنگ شده اما فکرنمیکردم دوباره تکراربشه باورنمیکنممممممممممممم این من خود منم
عموجون یه دنیااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ممنون |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 14:19 توسط رامینا |
|
|
ـــ خب...برامون بگین که عموپورنگ تا کی میخواد توی دنیای کودکی بچه ها زندگی کنه؟نمیخوادبزرگ بشه؟ تازمانیکه احساس کنم کودکی درونم رو فراموش نکردم.شاید چین و چروکی روی پیشونی و گوشه چشمهام بوجودلیاد اما اگه این چین و چروک توی قلبم نباشه میتونم همین طوری بمونم. پیرمرد هم که بشم میشم بابابزرگ پورنگ.برای اون موقع هم نقشه کشیدم میخوام یه پیرمرد شیطون وفعال باشم... درهرصورت چیزی که برای من مهمه اینه که نهایت استفاده رو از زمان ببرم.برای اینکه بتونم یه ارتباطی صمیمی بابچه ها برقرارکنم واز سوی دیگه بچه ها یه خاطره خوبی از من داشته باشن و مثل خاطره کلاس اول که همیشه برای آدم شیرینه خاطره عموپورنگ هم شیرین باشه وبچه ها وقتی بزرگ شدن به یاد من باشند.... راه زندگی....مرداد1385
سلام به عموپورنگ مهربونم وشمادوستای عزیزم
روزه نمازاتون قبول... خوبین؟
باخوندن این متن اول خوشحال شدم خصوصا وقتی به کلمه بابابزرگ پورنگ رسیدم خیالم جمع شد که عموپورنگ تنهامون نمیذاره... همیشه عموی مامیمونه.... انشالله... عموگفت خاطره خوب!مثل کلاس اول که همیشه برای آدم شیرینه... عموجون خاطره کودکی ونوجوونی ما اونقدر شیرینه که خاطره کلاس اولمون لابه لای خاطرات باشمابودنمون گم شده... نمیخوام بگم درمقابلش مثل چای تلخه....اما به شیرینی خاطره کلاس اول نیست... مسلما خاطرات کودکی ما از وقتیکه شماعموی ما شدید شیرین تر شد... عموجون از سال81 روزهای زیادی گذشته و همش شده خاطره.....اونم شیرین تر از خاطره کلاس اول.... اما هرچند که اون روزها خاطره شد و این روز ها هم خاطره میشه... اما شماخودتون برای ما خاطره نمیشید....یعنی نمیخوایم و دوست نداریم که اسم عموپورنگ برای مابشه خاطره...واون روز نرسه که بگیم:یکی بود به اسم پورنگ ...مجری تلویزیون بود وما بهش میگفتیم عمو... نه عموجون....شماخودتون هرگز نباید برای ماخاطره بشید.... شما باید برای همیشه عموی مابمونید.... اینکه ماببینیم عموپورنگ خودش شده خاطره کابوس هایی که شبا میبینیم... عمو یه کم دیگه بگم هم خودم گریه میفتم هم بچه ها عموجون دوستتون داریم.... هیچوقت تنهامون نذاريد...
برای دیدم عکسای ۱۴شهریور به ادامه مطلب مراجعه فرمائید
عموجونم دوستتون داریم تاهمیشه.....
عموجون نگاه کنین این منو داداشمیم خواهروبرادر نمونه
عموپورنگ جونم شايد براي دنيا يك نفر باشيد ولي براي ما همه دنياييد. دوستتون دارم خيلي زياد از اينجاتابه آسمون تا اپ بعدي همه شماروبه خداي مهربون ميسپارم
همش داره میخنده خوشحاله و خندونه خیلی زبروزرنگه
خوشرو وکم ادعاست سرود مهربونیش قدر دنیا باصفاست دعاکنیدبچه ها
صلح وصفاودوستی زیادبشه بین ما دست علی یارتون خدانگهدارتون
... دوستي يك حادثه است و جدايي يك قانون پس بياين حادثه آفرين باشيم وقانون شكن....
خدای مهربونی ها وشادی ها نگهدارشمادوستهای عزیزم وعموی مهربونم
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم مهر 1388ساعت 16:25 توسط رامینا |
|
|
زندگي دفتري ازخاطره هاست... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک .. يک نفرهمدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست . چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد ....... ما همه همسفریم
عموجون چهارمین سالگرد فوت برادترگرامیتان را تسلیت عرض میکنیم و ازخداوندبزرگ بقای عمرشما وخانواده عزیزتان وشادی روح برادرتان را آرزومندیم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 11:48 توسط رامینا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عموپورنگ که شروع میشه
کنار تلویزیون می شینیم تو چشمای عموپورنگ یه آسمون می بینیم تو آسمون چشماش می شیم مثل کبوتر با شادی و با خنده آهسته می زنیم پر سلام بچه ها من رامینا هستم.اهل گرگانم وتولدم 15 آبانه ..........طرفدار پروپاقرص عموپورنگ هستم.وخيلي دوسشون دارم..... 8/6/1385 وبلاگمو تاسیس کردم.....امیدوارم بتونم دوست خوبی براتون باشم.. دوستي يك حادثه است و جدايي يك قانون پس بياين حادثه آفرين باشيم وقانون شكن.... ×××التماس دعا××× |
| آرشیو موضوعی |
|
بهتر نه!بهترین عموی دنیا |
|
RSS
|