تبليغاتX
عموپورنگ بهتر نه بهترین عموی دنیا
عموجووونم خوش بخت ترین ... خوش شانس ترین وشادترین شما نیستین.......بلکه ما هستیم چونکه شماروداریم.

سلام به شمادوستهای عزیزوعموپورنگ مهربونم که مطمئنم هیچوقت تنهامون نمیذارن....هیچوقت....اینو بااطمینان کامل میگم..........

چه روز بدی بود دیروز..........وقتی لحظه هایی که عموداشت خداحافظی میکرد.....موقعی که شیمابهم زنگ زد و داشت بدتراز من مثل ابربهار گریه میکرد.......وقتی که رونی ازشدت ناراحتی جواب تلفنمو نمیداد.....

خلاصه.............

خودمم که هنوز تلویزیون و روشن نکرده شروع کردم به گریه کردن و.....

.شب هم وقتی همه خواب بودم.من ساعت 2خوابم برد....چون.اونقدرکه فکر کردم......و.تموم دفترخاطراتهایی که راجع به برنامه های عمو بود.ودفترچه های شعر قدیمی مال سالهای81و82و83و84و85و86و87عمووامیر رو برای خودم ورق میزدم.......

نه

.

.

این عمویی که من میشناسم هیچوقت خواهرزاده هاوبرادرزاده هاشون وتنها نمیذارن.........

هیچوقت

.

.

هیچوقت

 

بچه که بودم فکرمیکردم عموپورنگ یه فرشته واقعیعه..........باهمه آدما فرق داره.......

فرشته مهربونیه که هیچوقت ناراحت نمیشه.....

فرشته مهربونیه که هیچوقت دلش نمیگره....

هیچوقت غم و غصه ای نداره....

فرشته مهربونیه که بلدنیست سرکسی دادبزنه.....

راستش وبخواین اون موقع تازه مادرجونم فوت کرده بود....اونم خیلیییییییییی مهربون ومومن ونازنین بود...((اتفاقامعلم قرآن بود....))...شاید یه موقعها ازمامان وبابام هم بیشتردوستش داشتم......

وقتی یادم میاد میبینم خدابیامرز باهر سازی که میزدم میرقصید یادم نمیاد که گذاشته باشم یکروز بعدازظهر ازدست من راحت باشه واستراحت کنه....پابه پای من بود وهرکاری میگفتم انجام میداد.....یادمه چقدرباهام بازی میکرد.......برام شعرمیخوند.....داستان تعریف میکرد......بهم قرآن یاد میداد....مامانم میگه اولین سوره ای که یاد گرفتم ازمادرجونم بودوسوره ی (والعصر....)بود.....

خلاصه........فکرمیکردم هیچکی مثل اون تو دنیا وجود نداره..........

بعدازفوتش خیلیییی ناراحت بودم.........طوریکه چندروز منو گذاشته بودن خونه دوستم تامتوجه نشم .......وبعداز مراسم هفتم رفتم خونه.و...بقیه شم نگم بهتره....

آره بچه ها

.

.

تواون حال وهوا بودم که عموپورنگ اومدن...........

وفرشته ای جدید وارد دنیای کودکی ام شد...

.

.

یه روزکه وفات امامی (ع) بود . تلویزیون رو گرفتم

دیدم عمو ناراحته.....نمیگه ونمیخنده....

منم نشستم گریه کردم....

نیمیتونستم باور کنم که عموپورنگ هم میتونه ناراحت باشه............

.

.

یه روز دیدم عمو پاش گیرکرد وداش میفتادزمین...........باورم نمیشدکه عموپورنگ هم میفته زمین........

.

.یه روز دوستم یه عکس ازعمونشونم دادکه داره گریه میکنه بازم منم گریه کردم....

.

.

مدتی گذشت......که دیدم نه!!!عموهم مثل ماهاست.....نفس میکشه....راه میره .....گریه میکنه....و.....

.

.

ولی قلبی داره که پاکتر از آب زلاله.....و مهربونترازفرشته ای که فکرمیکردم...

عموپورنگ عزیزم دوباره دیشب خیلییی مزاحمتون شدم.....به خدا اونقدرناراحت وعصبانی بودم.....که...متوجه نبودم دارم چیکارمیکنم..........

.

.امیدوارم که شیما پبغامم رو بهتون رسونده باشه........

دوستتون دارم.....

عموجونم زودبرگردیا...........

تا اپ بعدي همه شماروبه خداي مهربون ميسپارم.

یعنی تا۲۳خردادکه امتحانانم تموم بشه....

برام دعاکنین

دوستي يك حادثه است و جدايي يك قانون پس بياين حادثه آفرين باشيم وقانون شكن....

به آینده امیدوارباشید

التماس دعا

دست علي يارتون خدانگهدارتون

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:36  توسط رامینا | 

 

 

 

 

 

سلام

خوبین؟البته میدونم که اصلا خوب نیستین

منکه ۲شنبه برنامه عموروندیدم کلاس بودم....

۴شنبه هم۲---۳دقیقه آخرش رسیدم....

ساعت۵:۱۵شدبدترشد به خدا....

دیدم امیرمحمد داره آخرای برنامه دعاهای عجیبی میکنه....ولی پیش خودم گفتم نه باباعمووامیر که تازه رفته بودن مرخصی........

تنهاچیزی که به ذهنم نرسیده بود همین بود....

..

   

.

تااینکه وقتی رفتم تووبلاگ ژاله جون متوجه شدم...برنامه عمودیگه بطورزنده پخش نمیشه........

وقتی هم که تووبلاگ نرگس جون رفتم فهمیدم ...انگار کم کم دیگه اصلا برنامه عموپورنگ وجود نداره!!!!!!

آخه مگه میشه؟من اعتراض دارم....

اینا نمیتونن بااحساسات مابازی کنن!!!!!!!!!!!!!!!!!!چکارکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟گیج شدم

 

به نام خدا
سلام یه سلام پر از غم از یه دل غمگین به شما دوستای عمو پورنگیه خودم، بچه ها عمو پورنگ داره می ره! این طور که بوش می یاد مدت زیادی شاید نباشه، اگه برنامه ی دوشنبه و چهارشنبه رو دیده باشید و یا حتی برنامه اردیبهشت مربوط به شبکه 4 حتما متوجه شدید، عمو پورنگ این بار برای مرخصی و استراحت داره نمی ره که خیالمون راحت باشه که زود بر می گرده، اونا تصمیم دارن برنامه رو تموم کنن، یعنی اجرای زنده رو، و یه مدت بعد که معلوم نیست کی باشه با برنامه ی تولیدی یعنی ضبط شده برگردن، هر چند عمو تو هر برنامه ای با هر شکلی باشه موفقه و برنامش قشنگه، ولی خودتونم می دونید که زیبایی برنامه ی عمو به اینه که پخش زنده باشه، وقتی تولیدی باشه همه چیز کنترل شده هست، تمام حرفهایی که زده می شه، تمام حرکاتی که انجام می شه، ما ها با پخش زنده ی برنامه عمو حتی می تونیم بفهمیم که عمو کی ناراحته کی شاد، قشنگیه برنامه ی زنده این قدر هست که نشه با برنامه ی تولیدی به همین راحتی عوضش کرد، بچه ها عمو داره می ره، من فکر می کنم حتی تابستونم نیاد، باورتون نمی شه تموم خستگی امتحان دادن موقعی از تنم بیرون می ره که بعد امتحان بیام و برنامه ی عمو رو ببینم و یه انرژی دوباره بگیرم برای امتحان بعد، اونوقت عمو جونم داره ما رو تو این موقعیت تنها می ذاره، یا حتی تابستون اوقات بیکاریمو دوست دارم دیدن برنامه ی عمو پر کنه و.....بچه ها بیاید یه کاری بکنید ازتون خواهش می کنم، وقت نداریم باید هر کار می خوایم بکنیم تو این چند روز باشه، امروز عمو تو برنامه گفت: هر چه زودتر نظرات خودتونو برامون بفرستید، پس خواهش می کنم بجنبید.....

 

از عمو بخواهید که این موقع ما رو تنها نذاره موقع امتحانات که به حرفهاش و به شادی هاش احتیاج داریم، تو تابستون که اوقات فراغتمون زیاده دلمون می خواد عمو با ما باشه، به آقای آقاجانزاده هم بگید شما تو مصاحبه تون گفته بودید که دوست ندارید مثل خیلی از کسای دیگه برنامه وقتی به اوج رسید تمومش کنید پس چرا دارید الان این کارو می کنید و ما رو تنها می ذارید؟ بچه ها عمو مهربونه ازش بخواهید که این کارو نکنن ما همین طوری هم برنامش رو بیشتر دوست داریم، بچه ها عاجزانه ازتون خواهش می کنم یه کاری کنید وقت نداریم، خواهش می کنم. اگه همه دست به دست هم بدیم شاید بشه یه کاری کرد.

 

به هر ایمیل و سایت و وبلاگ و تلفن و اس ام اس و هر راه دیگه ای که به ذهنتون می رسه اقدام کنید فقط زود زود می دونم موقع امتحاناته ولی به خدا یکی دوساعت بیشتر وقتتونو نمی گیره از شما مهربونا خواهش می کنم خیلی زود یه کاری کنید، یه چند تا راهی که خودم به ذهنم می رسه براتون می نویسم:

شماره پیام کوتاه برنامه:3000014
ایمیل عمو:info@amoo.ir
تالار عمو: http://www.mypardis.com/Public/amoo

وبلاگهایی که گفته می شه مربوط به عمو هست:
http://www.pourang.blogfa.com
http://www.pourang.persianblog.ir
http://www.poorang.persianblog.ir

شماره روابط عمومی: تهران:162 شهرستان:22040001 الی 5
سایت نظر خواهی صدا و سیما: http://pr.irib.ir/162.php

در ضمن هر کی با حرفهای من موافقه این مطالبی رو که نوشتم اگر دوست داشت تو یکی از پست های وبلاگش قرار بده تا همه ببینن چون من خودم وبلاگ ندارم اینو گفتم. فقط ازتون خواهش می کنم زود زود وقت نداریما

 

 

 

 عموپورنگ جونم شايد براي دنيا يك نفر باشيد ولي براي ما همه دنياييد.

 

 

بچه ها من امتحانانم۲۳خردادتموم میشه......

بعدش میام

ایشا...تااون موقع همه چی درست میشه

تا اپ بعدي همه شماروبه خداي مهربون ميسپارم.

دوستي يك حادثه است و جدايي يك قانون پس بياين حادثه آفرين باشيم وقانون شكن....

به آینده امیدوارباشید

التماس دعا

دست علي يارتون خدانگهدارتون

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:50  توسط رامینا | 
           .·:*¨¨*:.به نام حضرت دوست.·:*¨¨*:.

 

                                 

~~بهترنه! بهترينه فرشته ي رو زمينه اين عموي مهربون ((عموپورنگ نازنينه))~~

 

صدتاهزارتاسلام به شما دوستهاي گلم........

                                          و هزاروسيصدتاسلام به عموپورنگ نازنينم......

                                 

 

                                 روزمعلم مبارک

                    

 

چه خبرا؟خوبین خوشین؟سلامتین؟

چیکارا کردین روز معلم؟؟؟!!!

راستش وبخواین منکه امسال بهترین روز معلمو گذروندم..............

خیلیییییییییی خوش گذشت

ارگم از2شنبه مدرسه بود(چون شنبه14 اردیبهشت قراربودسرصف جشن داشته باشیم منم جلوتربردم تاباگروه سرود تمرین کنم)

.

.

پنجشنبه ساعت 7رفتم مدرسه وبادکنکهایی که شب قبلش خریده بودم رو بادکردیم ...و کادوهایی روهم که یکی ازبچه ها(فاطمه جون) مسئولیت خریدنشون رو برعهده گرفته بود.کارت تبریک وگل زدیم....وطبق معمول منم روی تخته ی کلاس (روزمعلم مبارک)نوشتم ویکی از بچه ها نقاشی کرد...خلاصه کلاسمون خیلی قشنگ شد...

بعد صندلی هارو دورتادرچیدیم..وسط کلاس هم میز گذاشتیم وکادوهامون رو چیدیم......کنارشم شیرینی وبستنی.....و

بعد یکی ازبچه ها(صالحه)گفت:((کاشکی یه موسیقی هم داشتیم))

منم یکدفعه یادم اومد که ارگم مدرسه ست.....به صالحه گفتم اما اینو هم گفتم.که مطمئن باش اجازه نمیدن.ارگ رو بیاریم.....چون کلاسهای دیگه درس دارن.....

.

.

.

صالحه هم گفت:((اون بامن .!!!راضی شون میکنم))بعداز1دقیقه با پایه ارگم اومد وگفت بدون هیچ اصرار کردنی خودشون راضی شدن...

دیگه همه بچه ها جیغ ودست وهوراکشیدن.............

ارگم واوردم ....همه چیز آماده بود....صالحه رفت و از کادر دفتر دعوت کرد تا بیان توی کلاسمون...

(جالبه همه ی کلاسهاهم بی سروصدا بودن وداشتن درسشون ومیخوندن....)

خلاصه

مدیرو2تاناظم های مدرسه و مشاورمدرسه و....تشریف آوردن.

اول سخنرانی کردن وبعدهدیه هاشونو دادیم وعکس گرفتیم بعدم

منم دیگه شروع کردم

.

.

زنگ اول که مدیرناظم تو کلاس ما بودن....

ولی زنگ دوم وسوم که ریاضی وادبیات داشتیم بچه ها فقط رقصیدن..............

جالبه معلمها هم خوششون اومده بود...میگفتن ((هرکی قشنگتربرقصه نمره مستمرش بیسته......))

به به

فکرشو کنین باابن حرف همه میومدن وسط....

ازمجلس عروسی هم بیشتر خوش گذشت....

دیگه ساعت12/5همه هلاک شده بودن.............

.

.همه میگفتن بهترین روز سال تحصیلی بود....نه سال تحصیلی امسال...بلکه تو کل سالهایی که محصل بودن...

(اها یه چیز یادم رفت.....زنگ اول همه کلاسها ساکت بودن وازهیچ کلاسی صدایی درنمیومد...ولی وقتی مارو دیدنا...اززنگ دوم یعنی زنگ دوم وسوم همه مثل ماشدند...اونایی که بلدبودن ساز بنوازند زنگ زدن ماماناشون آوردن....و بادکنک خریدنو......تازه از من میخواستن برم واسشون ارگ بزنم.)

ولی هیچ کلاسی مثل مانبود....

تازه شنبه هم جشن داریم ولی نه توی کلاس....بلکه سرصف.......

 

امیدوارم به شماهم خوش گذشته باشه

 

                

با آرزوی موفقیت برای همه شما دوستان گلم

 

عموپورنگ جونم شايد براي دنيا يك نفر باشيد ولي براي ما همه دنياييد.

تا اپ بعدي همه شماروبه خداي مهربون ميسپارم.

دوستي يك حادثه است و جدايي يك قانون پس بياين حادثه آفرين باشيم وقانون شكن....

به آینده امیدوارباشید

التماس دعا

دست علي يارتون خدانگهدارتون

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:41  توسط رامینا | 

***به نام حضرت دوست***

 

 

 

گفتیم توی دنیا آدمارنگ وبرنگند بعضی ها مهربون وبعضی زبروزرنگند

گفتیم توی دنیا هیچکی عموپورنگ نمیشه نه حقه بازه نه کلک اون همراه ماست همیشه.

همه هستیم خوشحال وشادوخندون باهم میخونیم درقندون

همه ی ما بچه های ایرانیم باهم هستیم مهربون وصمیمی

خدایاخدای خوب ومهربون نگیرعمووهمکاراشون وازمون

حافظ وپشتیبان همهشون باش چونکه دوسشون داریم خیلییییی زیااااد

 

 

 

متنی که توی مجله دانشگاه منابع طبیعی گرگان نوشته شده :

جشن تجلیل ازفرزندان ممتازکارکنان دانشگاه علوم کشاورزی ومنابع طبیعی گرگان باحضوراساتید کارکنان.دانش اموزان ممتاز وحدود 2500نفرمدعو در محل سوله ورزشی دانشگاه برگزار گردید.

درابتدای این مراسم ودرمیان تشویقهای ممتد حاضرین علی الخصوص کودکان و نوجوانان حاضردرسالن .عموپورنگ.هنرمندمحبوب بچه هاوخانواده ها.به روی سن آمد وباذکرصلواتی بر محمدوآل محمد(ص) از دکتررحمانی .رئیس دانشگاه جهت ایراد سخنرانی دعوت کرد. دکتررحمانی باگرامیداشت یاد.وخاطره آیت ا... طاهری نماینده فقید استان درمجلس خبرگان رهبری گفت:تشکرمیکنم از تمامی خانواده های عزیزوگرامی .دانشگاهیان عزیز که قبول زحمت کردید و تشریف آوردید برای مراسمی که شاید برای دانشگاه ما.یکی از پرافتخارترین مراسم ها باشد.

چراکه درحقیقت برای دانشگاه افتخاری بالاتر از این نیست که بتواند علاوه بر وظایف توسعه وتربیت دانشجویی .بسیاری ازفعالیتهای فرهنگی را نیز به میان خانواده های عزیز .مجموعه هیات علمی.ومجموعه زحمتکش کارمندی بکشاند.وی افزود:برای ما افتخاریست که چنین جمع گرم وصمیمی را حداقل برای چندبار درسال وبه مناسبتهای مختلف داشته باشیم وشادی ونشاطی را که همه ما به ان نیاز داریم ایجادکرده ودرکنارهم بودن .وباهم بودن راتجربه کنیم.....

وبرگزاری این مراسم نیز نشانه علاقه مندی واتحادو همبستگی تمام خانواده دانشگاه است.

پس از سخنان کوتاه رئیس دانشگاه .همانطورکه اغلب بچه ها وخانواده ها انتظارش را داشتند.عموپورنگ به اجرای برنامه پرداخت وباانجام چندمسابقه برای کودکان.وهمکاران آقاوخانم واجرای چنداهنگ....... گرمی وشور ونشاط خاصی را به سالن بخشید.

درپایان این مراسم که حدود 3ساعت به طول انجامید .به 25نفر از دانش اموزان ممتاز .لوح تقدیری اهداشد.......

درحاشیه:

1) ازتاریخ 20آبان وبانصب فراخوانهایی بصورت پارچه وپلاکارد .ثبت نام از دانش اموزان اغاز شد.

2) یکشنبه 9دیماه باتوزیع دعوت نامه وکارت ویزه ورود . برگزاری مراسم جشن وارد مرحله اجرایی شد.

3)باپهن کردن موکت به دلیل جلوگیری از آسیب به کفپوش سالن ورزشی وچیدن بالغ بر2000صندلی وایجاد سن و... سالن برای برگزاری مراسم آماده شد......

4)ساعت حدود4/30بعدازظهر بود که عموپورنگ برای اجرای برنامه به سمت سالن حرکت کرد .جالب است بدانیدکه وی در مسیر.شروع به خواندن آیت الکرسی کردو به دیگر دوستان وهمراهان نیز خواندن آن را توصیه نمود... (عمو منم همیشه وقتی دارم ازخونه میام بیرون ایت الکرسی میخونم)

5)لحظاتی پس از اذان مغرب و وقتیکه عقربه ها.ساعت17/15 دقیقه رانشان میداد. باکمترین تاخیر مراسم آغاز شد.

6)حضور2500نفرازهمکاران گرامی .وخانواده های محترمشان که دعوت روابط عمومی دانشگاه رااجابت کردند وباتوجه به قطعی گازشهروسردی فضا.همکاری بسیارصمیمانه ای دربرقراری نظم واجرای برنامه ها داشتند قابل تقدیروسپاس بود.

 

 

******************

 

<<بهترنه! بهترينه فرشته ي رو زمينه اين عموي مهربون ((عموپورنگ نازنينه)) >>

سلام به عمويي كه عزيز نه !!!عزيزترينه..

.سلام به عمويي كه مهربون نه! مهربونترينه .....

سلام به عمويي كه خوشگل نه! خوشگل ترينه..

سلام به عمويي كه خوش قلب نه !خوش قلب ترينه....و....

سلام به عموپورنگي كه بهتر نه!!!!!!!!!!!بهترينه....

وسلام به شما دوستهاي عزيزم ......

چکارمیکنین باتعطیلات؟خوش میگذره دیگه؟؟

برنامه عموپورنگ هم که ماشا ا... هزارماشا ا.. اونقدر قشنگه که..

100%امسال هم پربیننده ترین برنامه میشه.........

 

عموجون ازهمین جابه شماوتمامی  همکاران محترمتون خسته نباشید میگم.

و

تشکروقدردانی میکنم به خاطر زحماتی که درطول این ایم کشیدید....

 

 

 

 

نوبت آپ ویزه ای که مدتها بود انتظارشو میکشدم رسید..........مدتهابود که دوست داشتم منم مثل خیلی هاتون عمورو ازنزدیک ببینم و خاطره دیدن عموروبنویسم......عمویی که نزدیک 6ساله دوستشون داریم.عمویی که 6ساله ازطریق جعبه جادویی ما رو میخندونه..شاد میکنه ودرس دوستی و مهر وانسانیت می آموزه...............عموپورنگ عزیز5یا6سالی است که دوستتون داریم.6سالی است که دنیا پیش چشمامون کوچیک وفقط شما وبرنامه های قشنگ شماست.شمایی که قلبمون با یاد شماوبرنامه تون می تپدونفسمون با یاد شما کشیده می شود.دیگر ضربان قلبمون با یاد شما میزنه وبا یادتون شبها خوابمون میبرد.عموپورنگ عزیز جای شما درقلبمون به وسعت اسمون آبی بی کران وخورشیدی بی غروب است.

                                          

حدود4سال پیش بود که ازروی تبلیغات روی درودیوار متوجه شدم عمو میخوان بیان گرگان.....اون موقه12سالم بود...........عمو2روز توی استدیوم آزادی برنامه داشتند.......منم رفتم ولی همونطوریکه خاطرشو قبلا گفتم نتونستم عمورو از نزدیک ببینم وبعدش همه رو انداختم تقصیر مامانم وباهاشون قهرکردم....وتاچندوزفقط گریه کردم........اون جشن .عمومی بود و همه ی گرگان فکرکنم رفته بودند..................

3سال پیش یه شب توی یه مهمونی متوجه شدم دقیقا شب قبلش عمو گرگان بودن واگه اشتباه نکنم از طرف اداره مخابرات دعوت شده بودند..........وسط مهمونی یهو حالگیری شد وتو اتاق پیش همون بچه ها زدم زیر گریه....

1سال پیش 18آذر بود که بلاخره موفق شدم شماره استدیو کودک رو پیدا کنم و در اولین روزی که تلفن وبرداشتم وشماره استدیو رو گرفتم خود عمو گوشی رو برداشتند..... که قبل از رفتنشون به مکه بود و ازشون خواستم دعا کنند امتحاناتم رو خوب بدم ومعدلم 20شد.......

 

 

ღミ★ミღ

واما خاطره امسال من:سه شنبه 11دیماه 1386

ساعت 1بعداز ظهر بود که رسیدم خونه....... ..........داشتم از پله ها میومدم بالا ...وقتی رسیدم جلوی در خونه ....شنیدم که صدای اهنگ ((اردک تک تک)) میاد... اولش فکر کردم صدا از واحد روبه رویی مونه....مامانم که درو بازکردن دیدم نه!!!!!!!! صداازخونه خودمونه............یهو علیرضا(داداشم )پرید جلو..........وشروع کرد به خوندن شعر عموپورنگ......هزار فکرجورواجور کردم...........اولین فکرم این بود که عمواومدن گرگان ....چون چندروز بود به دلم افتاده بود....بعد گفتم نه بابا ....منکه چیزی نشنیدم........................اونوقت مامانم اینا میخوان بشنون؟؟؟

منم شروع کردم به همراهی با علیرضا....

اردکی تنها به روی آبه پراشو بسته میخوادبخوابه......اون بالابالا لک لکی پیداست مثل این اردک لک لکه تنهاست.و......

(دیدم مامانم داره لبخندملیحی بهم میزنه)دیگه داشتم شاخ درمیاورم.........

بقیه آهنگ .....

یکدفعه علیرضا بجای اردک تک تک گفت: عمومیاد گرگان....عموپورنگه گرگان..........عموپورنگ.......بازم باورم نشد....... اهنگ تموم شد........

بعد علیرضا گفت:((رامینا ......امروز میخوای بری پیش عموپورنگگگگگگگگگگگگ))منم که فکرمیکردم سرکارم. مامانمو نگاهکردم گفتم آره

مامنم گفتن:آره..................منم یه جیغی کشیدم که همسایه روبه رویی مون درو بازکردن ............بیچااره حتما فکر کردن اتفاق بدی افتاده.......

.البته خودم احساس کردم قبلم یکدفعه ایستادو دوباره تپید..........

بعدمامانم گفت :دانشگاه یابه عبارتی اداره خاله جون فرنازاینا برای اهدای جوایز به دانش آموزان ممتاز کارمندا جشنی برگزار کردن و عموپورنگ ودعوت کردن.......3تابلیط بهشون دادن ولی دایی جون عباس(شوهرخاله ام)نمیرن......تاتوبری.......گفتم:چرا زودتر نگفتین؟ مامانم گفتن: نمیخواستیم بگیم چون امتحان داشتی... ولی از عاقبتش ترسیدیم که اگه متوجه بشی عموپورنگ اومده گرگان ومامیدونستیم وبهت نگفتیم چه فاجعه ای به پابشه......

(روزقبلش مامانم ازم پرسیده بودن:اگه فردا بخوایم بریم هتل واسه دعوتی زن دایی بابات که ازمکه میاد میای؟گفته بودم نه....نه...اصلا من5شنبه امتحان زبان فارسی دارم که یک هفته هم وقت بدن بهمون....بازم من وقت کم میارم......)به همین دلیل نمیخواستن بهم بگن...........

بعد مامانم گفتن با بابات صحبت کردم ...بابات هم نظرشون این بود بری ...تا ارزوبه دل نمونی ....تازه تنوعی هم برات بشه.........

وای خدای من......داشتم سکته میکردم...........اصلا نمیدونستم چکار کنم؟!!!شروع کردم به مسیج دادن وهمه رو باخبرکردن..... اول به شیما ...........بعد هم به همکلاسیهام.........45دقیقه گذشت من همینجور باروپوش مدرسه داشتم به این واون مسیج میدادم......تا بلاخره بادادوبیداد مامانم که گفتن:ناهارت سردشد............رفتم سرسفره حالا مگه میتونستم چیزی بخورم .......به مامانم گفتم:به خدا نمیتونم استرس تموم وجودم و گرفته ........به زور 2قاشق خوردم...........

آها یه چیز جالب شب قبلش تا ساعت 4/5 صبح خواب وبیدار بودم نمیدونم چرا خوابم نمیبرد.....آخرش هم باخوردن داروهای خواب اور اونم یواشکی وکاملا مخفیانه خوابم برده بود........

مامانم میگفتن :اگه میدونستی که عموپورنگ میان که اصلا خوابت نمیبرد.......

منم اعتراف کردم وگفتم ....بله واقعا همینطوره.......تازه 100%امتحان امروزم هم خراب میکردم.........ولی الان مطمئنم خوب دادم و20میشم.............

واااااااااااااااای تازه یادم افتاد یه نفر دیگه هم هست تو این شهر که مثل من عمورو دوست داره.............ژاله ولی هیچ کاری نمیتونستم بکنم....چون شماره تلفنشو نداشتم..........به خدا خیلی به فکرت بودم ولی هیچ نشونه ای ازت نداشتم.........اینترنتم هم خراب بود........

رفتم وبه خاله ام زنگ زدم..............خاله ام گفتن:پس بلاخره متوجه ماجراشدی!!!!!!! بلاخره به ارزوت رسیدی........باخودت اگه خواستی دوربین بیار .......تافیلم وعکس بگیری.....

.

گفتم میریم پیش عمو عکس بگیریم؟

گفتن:آره خاله حتما............بعد خاله ام گفتن :البته من خودم دوربین میارم..........تو نمیخوادبیاری

منم گفتم.باشه !!!!!!!!!(حالا وقتی رفتیم اونجا خاله ام متوجه شدن تو دوربین سی دی نذاشتند......وفقط تونستن ازعمو عکس بگیرن.......البته فیلمشو دانشگاه بعدا داد.......)خودمم باموبایل فیلم گرفتم ولی خوب نشده......

بعد خاله ام گفتن:لباس گرم بپوش چون گاز دانشگاه هم قطعه وخیلیییی سرده...ساعت 4هم اماده باش.......با خانوم دکتر *(خانوم معاون دانشگاه)میایم دنبالت....نه اینکه مارومعتل کنیا.....

منم گفتم 4دیره ولی مجبور بودم تابعشون باشم...........

راستی معاون دانشگاه دوست خانوادگی خاله ام اینان.........یه پسر 9ساله هم دارنبه اسم امیررضا که بامابود......من پیش خودم گفتم پس هرجور باشه ایشون مارومیبرن.....ولی باز چشمم آب نمیخورد........

.بعداز صحبت کردن باخاله ام مامان بزرگم خودشون زنگ زدن.........به مامانم گفتن: گوشی رو بده به رامینا...........

من(رامینا):الو سلام

مامانی:سلااااااام..چه طوری؟

من:متشکرم .....خیلیییییی خوبم فقط احساس میکنم قلبم نمیزنه خوب نیستم ...هنوز تو شککم....شماخوبین

مامانی:خب......میخوای بری پیش عموپورنگ...فرصت ازاین بهتر میخواستی؟؟؟؟؟؟

من:حالا شما دعاکنین عمورواز نزدیک ببینم...

مامانی : چرااااا میبینی...جشن مال همون دانشگاهیاست دیگه.....اگه نشدهم موقعی که اسم دینا(دخترخاله ام)روخوندن باهاش برو بالا.

من:نه مامانی ........برم اون بالاچیکار خجالت میکشم.......

مامانی:ای بابا تو داری خودتو واسه عموپورنگ میکشی.......برو قشنگ به عموپورنگ سلام کن.........بگو عموپورنگ من ازهمون اول که برنامه تون شروع شد شمارو میبینم ............تابه امروز.....خیلی دوستتون دارم وهرچی که دوست داری بگو......

من:بله خیلی خوبه ..........اونوقت همه اینا رو وقتی که رفتم با دینا رو سن بگم؟؟؟؟؟؟

مامانی خندیدن وگفتن:آره دیگه..........کجا بود تو عموپورنگ رو ببینی......همه رو بگو.....فتنه هایی هم که وقتی میای خونه ما و موقعیتش نیست برنامه کودک ببینی به پا میکنی وبعد با1000تا نیرنگگگگگگگگگگگگ میشینی برنامه تو میبینی بگو...........

(بچه ها پیش خودمون بمونه1بار بین مامان بزرگ وبابابزرگم دعوایی راه انداختم که نگو........بعدش نشستم برنامه عمورواز اول تا اخردیدم)

خلاصه صحبتم با مامانی هم تموم شد........

بعد مامانم اصرار کردن بهم که باید حداقل نیم ساعت بخوابم......چون شب قبلش کم خوابیده بودم......منم گفتم چشم......رفتم تو اتاقم درو بستم......ولی از اول تا اخر چیکارکردم؟؟؟؟؟؟واسه عموی گل ومهربوووووووووووووووون مسیج دادموووووو............حالا اصلا حواسم به ساعت نبود.........بخاطر همین باید ازهمین جا ازعمو عذرخواهی کنم...نمیدونم منو میبخشید یا نه...... ولی به خدا حواسم نبود ساعت 3بعداز ظهره وممکنه که خواب باشید......... توروخدا به خاطر همه مسیج هایی که اون روز( هم بعدازظهر هم شب دادم )منو ببخشید.........به اندازه تموم سلولهای بدن ازتون عذرخواهی میکنم....

تومسیج هام تموم مشخصات خودم ودینا رو(دخترخاله ام که10سالشه) دادم.......وبه عمو گفتم دیناسادات حسینی که اسمشو خوندن دخترخاله منه......

 

بعدش تموم نامه هام و کاردستی ونقاشی هام رو برداشتم........وتوکاغذ کادو پیچیدم ...چون فکرکنم50تا شده بود وتوپاکت نامه جانمیشد......

ساعت 3/5 حاضر شدم.......

.

 

.ساعت4شد

.

.

ولی خبری نشد.....

زنگ زدم خونه دینا اینا......شروع کردم به دادوبیداد با دینا.........شما هنوز خونه تشریف دارین؟میخواین بریم ردیف آخر؟؟؟؟

نامه هام که 1000000000تاشده بود به همراه عیدی هایی که بمناسبت عیدغدیر برای عمووامیرمحمد آماده کرده بود ودفترخاطره و..... گرفتم ورفتم سرکوچه..............

فکرکنم وقتی اومدن دنبالم ساعت4/5 بود...منم اعصابم خرد.......که چرا داریم دیر میریم...........

خلاصه...................

به دانشگاه رسیدیم ......دست وپام میلرزید.........وارد سالن شدیم.....ردیف های جلو پر بود.............

ولی دیدم که خاله ام وبهاره جون دارن بادینا و امیررضا میرن.اون طرف......(سمت چپ سن)

خاله جونم به همکاراشون سفارش کرده بودن برامون جابگیرن.......ردیف سوم نشستیم........ولی روبه روبه روی سن نبودیم........ولی به نسبت 4سال پیش جامون خیلیییییییییییییییی بهتر بود...........منم دوباره به عمو مسیج دادم و جامون و گفتم..........

چنددقیقه ای نگگذشت که سالن پرپرشد......بازم تو فکر زاله بودم که اگه اون بود..خیلی بیشتر بهمون خوش میگذشت............

نشسته بودیم که دوست خاله ام (ازمسئولین برگزاری جشن) اومدن پیش خاله ام وگفتن :اصلا فکرشو نمیردم بچه ها وخونواده ها اینقدر خوب استقبال کنن.....

وقتی رفتن خاله ام باخنده گفتن:همه دارن خودشون و واسه عموپورنگ میکشن ...این تازه میگه فکرنمیکردم اینقدر خوب استقبال بشه.......من همون موقع به خاله ام گفتم : نمیشه بگین مارو ببره پیش عموپورنگ ....خاله ام گفتن چرا اتفاقا ایشون همه کاره اند...باشه آخرسر.......

بعد یکی از همکارهای خاله ام اومدن و

گفتن:رفتم پیش عموپورنگ .....

.داشت چشام درمیومد......خاله ام گفتن کجا؟

ایشون گفتن: پیش عموپورنگ..........خبرا رو از تو سالن بهش دادم.........بعد من پریدم وسط حرفشون گفتم کجان؟

گفتن:اون پشت از اون در کوچیکه تو رختکن.......

تا من میجنبیدم صبح شده بود..........نمیدونستم برم یانه؟اگه برم عمورو ببینم چککارکنم؟دوباره قلبم تندوتندمییییییییزدددددددددد

به خاله ام گفتم باهامون بیان تااگه عمورودیدم وغش کردم منو بگیرن...خاله ام هم باعصبانیت گفتن:(برو دیگه خودتو لوووس نکن)

خلاصه به اصرارخاله ام.... ..دست دینا وامیررضا رو گرفتم رفتیم به سمت در کوچیکه......رفتم برم تو........یه آقایی جلوی در بودن

گفتن کجا؟ ازاینجا برید الان برنامه شروع میشه.....................

.منم الکی گفتم میخوایم بریم دستشویی......

بعدگفتن"اینجادستشوییش عمومی نیست"باید برید بیرون سالن........

بعد بابای امیررضا که همون جلو رودیف اول کناررئییس دانشگاه وسایرمسئولین نشسته بودند مارودیدند وبه طرفمون اومدند....منکه اولبن باربود ایشون رو میدیدم چون باما که رفت وآمد ندارن دوست خاله ام اینان........سلام کردیم و.....(بچه ها اون روز من3بار به بابای امیررضاسلام کردم*))چون 3بار بطرف دررختکن رفتم تا عمورو ببینم وهر3باربهشون سلام کردم.

گفتن کجا میخواستید برین؟

من خنگووول هم بجای اینکه بگم پیش عموپورنگ .و....چون ازشون خجالت میکشیدم سکوت کردم......بعدخودشون گفتن:پیش عموپورنگ؟گفتم بله....................

دست امیررضا روگرفتن ورفتن به سمت همون در(دررختکن) ...

بعد منم دینارو کشیدم ...دیدیم به سمت در.......ولی دیدیم بابای امیررضا روهم راه ندادن چون مثل اینکه اون آقایی که جلوی دربودن مال دانشگاه نبودن و مال صداوسیمایا تئاترگرگان بودن.........وایشون رو نمیشناختند....

خلاصه.......مونده بودم چیکار کنم؟؟؟؟اونجابایستم تاعموبیاد وببینمش ونامه هام وهم بدم......یابرم بشینم سرجام........

وچونکه دوباره احساس میکردم قبلم ایستاده ....چونکه به عموخیلیییییی نزدیک بودم.رفتم سرجام...........(البته اون آقایی که جلوی دربودن مدام میگفتن از اینحابرین.....ولی اگه من اینقدرخجالتی نبودم .........مثل آدمهای پرروووومی ایستادم تا عموبیان.......حتی بین برنامه که عمومیرفتن پشت سن ....اول از رو سن میومدن پایین .وبعد میرفتن اون پشت.....من راحت میتونستم ببینمشون....)

اون موقع بود که واسه خمودم این آهنگو میخوندم:

دنبال کی میگردی عموپورنگ روبه رو ته

هرچی دلت خواست بگو چه موقع سکوته

این روزا فرصت کمه پیش اومده از دست نده..........

 

بریم سراصل مطلب ................ساعت 5/5بودکه اول مجری اومدن(مال برنامه کودک استان گلستان)وگفتند اومدن یخ برنامه روبشکنن وبه عبارتی نقش یخ شکن دارند....تا جمع رو گرم کنند یه موقع خدای نکرده آبرومون جلوی عموپورنگ نره.....جالب اینجا بود که گفتن ((***عموپورنگ***واسه پنجم یا ششمین باریه که گرگان برنامه دارن))

اتفاقا امیروز یکی از دوستهام گفت یکی ازفامیلهاشون باعموعکس داره مال امسال یا پارساله که عمو گرگان بووودن.....

 

بعد شمارش معکوس شروع شد10 همه باهم میشماردند -------9------8-------7-----6--------5--------4-------3------2---------اینم شما و.....****(عموحمید(مجری برنامه)ضایع شد عمونیومدند...)

بعد گفتن صداتون ضعیف بود عموپورنگ نیومدن......

دوباره.........10------9--------8----7------6------5-------4-------3----------2----1.......عموواردشدند....دست دست..........همه یه جیغ بلند کشیدند واز صندلیهاشون بلند شدند........منم که جوگیر ازجام پریدما......صحنه خیلی مهیجی بود...ماطرف درنبودیم...خاله ام هم هی منو اذیت میکردن میگفتن عمواومدن....منم چندبار پاشدم ودست زدم ولی ضایع شدم چون عمو نمیومدن دوباره نشستم سرجام.....ولی بار اصلییییشششششششششششششش ......خاله ام گفتن باور نکزدم بعد ازروی صندلی اونچنان هولم دادنکه پرت شدم.........بعدهم ازجام پا شدم وباتموم قدرتم دست زدم.....

بااجازه تون از خوشحالی اشکهامم در اومد.........

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-

به نام نامی یارچشمه ی نور......دوستان آل رسول.

عمو برنامه روشروع کردن.......

عموجون همونجوری شد که گفتین رئیس دانشگاه خواسته بودن یه خاطره خووووووووووووب.وبه نوعی بهترین حاطره زندگیمون....یه شب به یادموندنی توی ذهن همه به جاموند....

یه خاطره ی سبز توی آلبوم زندگی......

عمو بعد شروع برنامه فرمودن(( چیزی که مهمه نگاههای شماهست ...که من بااین نگاهها غریبه نیستم))......و همونجا توی فیلم (سی دی که بعدا دادن)منو نشون میده...چه جالب.........نه؟برای خودم خیلیییییییییییی جالب بود..........

بعدم برای پسرها مسابقه اجراشد.....عموپسری روکه بابسم ا...ارحمن الرحیم شروع کرد شنویق واولین برنده اعلام کردن..........

راستیییی

عمواون بچه های که به گفته شما"مخترع زبان انگلیسی "بودن........ خاله ام گفتن4-5سالشه هنوز بلد نیست صحبت کنه.......ولی بامزه است....

بچه هااینم عکسشه

عمواول شعرنیکوکاری رو خوندن... وبعد دخترمامثل گله.......پسری داریم که ماهه.....الو مامان.......مادربزرگ پدربزرگ......

 

بعدم عمو باباها رو آوردندبالا .....هم برای باباها مسابقه گذاشتند هم مامانا.......

برای دخترها هم گذاشتند.......نوبت دخترها که شد ...عمو خودشون بچه هارو انتخاب کردند...ردیف مارو خیلی نگاه کردند ولی کسی رو ازردیف مانبردند.......اینم عکسش:

وقتی عمو ردیف مارونگاه میکردن.........من فورا سرمو انداختم پایین......

خاله ام هم سرم داد میکشیدند:"رامینا..!!!برودیگه....چرا اینجوری میکنی عموپورنگ داشتن تورونگاه میکردن.....وقتی نگاه میکنه چرا سرتو میندازی پایین؟.""

خاله ام که میگن:"دنبال تومیگشت ببرت بالا........"" نمیدونم شایدم یه توهم فانتزی بود...........آخه جالب بود خیلی بادفت مارو نگاه کردندولی از ردیف مون هیچکی رو نبردن....

نوبت مسابقه مامانا هم که شد...

خاله ام گفتن بهم:"رامینا این باربروووو""

هههههههههههههههههه

گفنم "خاله آخه عمودارن دارن تاکید میکنن فقط مامانا بیان بالا.....

خاله ام هم گفتن:"عیبییییی نداره تو برو بامشخصاتی که دادی عموپورنگ خودشون تورو ببینن متوجه میشن تو کی هستی.............

خلاصه........ولی من نرفتم که.....اونقدر خاله ام ازدستم عصبانی شده بودن.....فکرکنم اگه چاره داشتن منو خفه میکردن.....

چون هرچند دقیقه1بار میگفنم:"خاله بعد برنامه میریم پیش عمو؟"

ایشون هم میگفتن"آرههههههههههههههههه"

.

.

.نوبت اهدای جوایز شد ........... هرسال دانشگاه به دانش آموزان برتر استادهاوکارمندا جوایزی میده...و امسال هم که چنین جشنی رو برای اهدای جوایزبچه ها برپاکرده بودند.........عموهم که نمیتونستند به 400نفر تک تک جایزه بدن......واسمها از قبل قرعه کشی شده بود.......من خبرنداشتم که قرار بوده قرعه کشی بشه.وبرای عمو کلی توضیح داده بودم که دینا(دخترخاله ام)میان وازشماجایزه میگیرن............و کسی هم نمیدونست اسم چه کسایی تو قرعه کشی افتاده..!!!!

خلاصه ازمقطع ابتدایی شروع کردند......همش خداخدا میکردم که فقط اسم دینا روبگن تا عموفکرنکن من دروغ گفتم........ بله بچه ها....

اسامی دست مجری برنامه بود....واسمهارو ایشون میخوندن.....دومی یا سومین اسم بود...که صدازدند

((دیناسادات حسینی))

دست دست دست......اول به افتخار عموجوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون وبعد به افتخار دخترخاله گلمممممممممممممممممممممممممممممم

بچه ها برای110000امین بار مهربونی ولطف عمو برام ثابت شد........ گفته بودم که اسامی دست عمو نبود ومجری اسمهارو میخوندن .وعمو هم فوق فوقش 1بار تکرار میکردند.........

ولیییییییییییی

اسم دینارو6یا7بار عمو جووون صدازندن.....ومدام منو نگاه میکرند...............بااینکه خیلی نزدیک نبودم ولی میدیدم که دارن بهم لبخندهم میزنن... (من تموم مشخصات دیناوخودم وحتی جای نشستنمون رو به عمو گفته بودم.).........

مجری برنامه بعد از اسم دینا و وقتی دیناهنوزبالا نرفته بود......... اسم دیگه ای روخوندن ولی عموجووون گفتن:((بذارین اول دیناسادات حسینی بیادبالا..........بعد نفربعد.........)) بعد هم برای دینا خم شدندو خوش آمد گفتن و عیدغدیرو تبریک گفتن......

((بااینکه من دینا روخیلیییییییییییییییی دوست دارم ولی اون لحظه خیلی بهش حسودیم شد))((دینا اون لحظه بیجاره اونقدرحول شده وبود..که حتی به عمو سلام نکرد درصورتیکه رفت اون بالا و از نزدیک نزدیک نزدیک عمو رودید....و یک میلیمتری عمو بود............))

قبل از اینکه اسم دیناروبخونن از خاله ام پرسیدن

حالا اگه یه وقتی اسم دینا رو خودند من نامه هام رو بدم به دینا ببره؟یا خودمون میریم پیششون؟

خاله ام هم گفتن:((اگه میخوای بده دینا ببره...ولی میتونی بذاری وقتی رفتیم پیششون بدی...))

منم گفتم باشه...پس خودم میدم...اینجوری بهتره...

خلاصه......دینا رفت وبرگشت.........ازاون به بعد دیگه عمو مدام مارو نگه میکردن.......

انفاقا یکی ازدوستهام که همسن منه وتیزهوشان میره هم جایزه گرفت........

.

.

.وغیر از اون یکی از فامیلهامون((دختره دخترخاله بابابزرگم))که سال گذشته پزشکی قبول شد جایزه گرفت...چون دخترخاله بابابزرگم خانوم ضیایی اونجا کارمنده..........

ای بابا........همه کسایی که جایزه گرفتن یه جورایی باهام آشناوفامیل بودن........

انگار فقط من جایزه نگرفتم...اگه مامان منم اونجا کارمند بودا...........................همه چیز درست میشد..........

..

.

.

.برنامه داشت تموم میشد........دوباره مثل اول برنامه استرس گرفته بودم......مونده بودم چکار کنم.........!!!!!خلاصه دست دینارو گرفتم ورفتیم به سمت جلوی سن.....نامه هام هم دستم بود...... عمو هم داشتن دعا میکردن ومیخواستن خداحافظی کنن........منم میخواستم برم جلوی درخروجی پشت صحنه تا نامه ها رو حداقل به عموبدم..........همه مردم هجوم آورده بودن به سمت سن....منم خودم رو رسوندم به جلوی سن.....دقیقا جلوی عمو بودم.......پایین سن ....فاصله ام یک متر هم نمیشد.........فقط عموبالای سن بودن و من پایین سن..........نمیدونستم برم به سمت در....یا از همونجا عمورو صدا کنم....یا عکس بگیرم....هول شده بودم بدجور.....اصلا یادم رفته بود دینا هم باهامه...دست دینارو که ول کرده بودم وگمش کرده بودم.......بعد فهمیدم عمو فقط چشمشون به اونجاییه که مانشسته بودیم.....(بعدافیلمش هم دیدم معلوم بود)((چون قبل ازجشن تو اس ام اس هایی که به عمو داده بودم گفته بودم :اگه این دفه نبینمتون دیگه هیچی.....دیوونه میشم..............فکرکنم واسه همین بود که دنبالمون میگشتن.......))میخواستم عمورو صدا کنم ونامه ها رو نشون بدم ولی صدام درنمیومد..........

خلاصه عمو خداحافظی کردن ورفتن................وتا من برسم به در عمورفته بودن..............رفتم به سمت در ورودی که نگهبانش فامیلمون بود........

گفتم :عموپورنگ کجارفتن؟نامه هام دستم موند..........همون موقع خاله ام هم رسیدند.... واز دور منو دیده بودن و متوجه شدنه بودن که پشت درهای بسته موندم................

به اون آقا گفتن:نمیشه ماروببرین پیش عموپورنگ ؟

ایشونم فرمودن:(شماکه میخواستین برین پیش عموپورنگ چرا زودتر نگفتین؟الان که عموپورنگ رفت...............اینو که گفتن بغض کردم..........

گفتم:کجارفتن؟

فرودگاه.....

بعد خاله ام گفتن:امکان نداره پروازشون ساعت9/5شبه..................

بعداون آقاگفتن نه....8:15پرواز داره........

خلاصه

...

.

.

.دوباره شروع کردم به مسیج دادن به عمو و حتی زنگ زدن............اما هیچ فایده ای نداشت......به خاله ام گفتم بریم فرودگاه....گفتن:نمیام من از صبح اداره بودم و خسته ام....تازه شاید تامابریم رفته باشه......منم خیلی اصرارنکردم...چون کارخوبی نبود...همینکه بیچاره منو باخودشون بردن جشن ازشون خیلی ممنونم......

رفتم خونه وتوی راه مدام به عمو زنگ میزدم.........اماعموکه جواب نمیدادن...

وقتی رسیدیم خونه باگریه وارد شدم........ومامانم هم تامنو دیدن

گفتن:میدونستم آخرش همین میشه قضیه4سال پیش تکرار شد........

.بعد به بابام گفتم:بریم فرودگاه ..........

اما چون مریض بودن قبول نکردن((گفتم که موقعی بود که گازها قطع بود و بابام سرماخورده بوندومریض بودن.........من خودمم از فرداش مریض شدم))

هیچیییییییییییییی

نه شام خوردم..نه باکسی حرف میزدم..............تازه برای امتحانم هم هیچی درس نخونده بودم وفرداش هم حالم خوب نبود نتونستم درسمو خوب بخونم اتمحانم خوب نشد............

 

فقط همش فکرمیکردم وهنوزهم فکرمیکنم وبرام یه معمای بزرگی شده که چراعمو فورا رفتن؟؟؟؟؟؟؟؟؟غیراز من همه بچه ها اونجا بودن و میخواستن عموروببینن.........عمو چرارفتین؟منکه میدونم پروازتون ساعت9/5بود..........

نمیدونم.......ولی حتما هرچی بود حق باعموبود وما اطلاع نداشتیم چه خبره....

یا به قول زهراناظمی کسی که میخواد بره فرودگاه باید یک ساعت قبل اونجا باشه///اما ما که از گرگان بخوایم بریم یک ربع قبل اونجاییم....

چون خانوادگی خونسردیم...

 

.

.

.

.

 

 

 

 

 

 

 

بله بچه ها ...منکه فهمیدم عمو واقعا مهربونهههههههه(البته میدونستمااا)..........

ولی راستشو بخواین بعدا ....واقعا عذاب وجدان داشتم .....یکی به خاطر اینکه عمورو ازنزدیک ندیده بودم ومهمترهم :از خودم خیلی خجالت کشیدم .........خیلیییییییییییییییییی زیاد.........گفتم که موقع امتحاناتمون بود و ازاون به بعد تا مدتی واسه هر امتحان کتاب دستم بود وچشام روکناب ولی حواسم جای دیگه...که اگه اون لحظه عمورو صدامیزدم....یا اگه و اگه....

خلاصه گذشته ها گذشته و هرگز به غصه خوردن گذشته برنگشته....همینکه تو این مراسم شرکت کردمم خداروشکر میکنم...

ولی

عموجون آخه چرا؟؟؟؟چراشمااینقدرصبورومهربونین؟هرکی جای شمابود اصلا منو تحویل نمیگرفت نه منو نه دخترخاله ام دینا رو......واقعا لطف کردین عمو....اصلا باورم نمیشد ...آخه یکی دوبارم نه شش بار اسم دینارو گفتین .....وکلی تحویلشش گرفتین............عمو به خدا من قصد مزاحمت نداشتم ولی میدونم اون روز بدجور مزاحمتون شدم و کل روز رو با اس ام اس هام براتون مزاحمت ایجادکردم........ اما شما............

درسته

.

.باوجود اینکه بعد از تموم شدن برنامه خیلیییی عصبانی وناراحت بوم وگریه کردم. وحتی یه اس ام اس هم دادم که((اگر شیماوزهرا بودن الان جوابشونو میدادید)).....واون لحظه حتی شاید تا چند هفته از دستتون خیلی ناراحت بودم....ولی بعدا که به کارهای خودم فکر کردم...دیدم کار خودم خیلی بد بده........ خیلی زیاد............عموتوروخدا منو ببخشید به خدا اصلا دختربدی نیستم..... نمیدونم چرا اینجوری شد...... عموکاشکی حداقل دعوام میکردید که دلم خنک میشد..........میدونین اولین خوابی که توی سال87 ازشمادیدم چی بود؟

عمو دیدم ازم راضی نیستین.....انگار باهام قهر بودین....تحویلم میگرفتین ولی انگار از دستم ناراحت بودین......

بازم ازتون عذرخواهی میکنم...

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                           

زمستونم اومدورفت.........

تاچشم روهم بذارین بهارهم تموم میشه....بعد تابستون میاد وبعدشم پاییز و زمستون و..........

بعدش هم دوباره بهار

میبینیم یک سال دیگه هم اومد وتموم شد.........

همه چی نو میشه.

روز

ماه

سال

اما اون چیزی که قدیمی میشه دوستیهامونه........

.

.

آره بچه ها نزدیک 2ساله که کنار شما دوستهای گلم هستم.........واین افتخار بزرگیه که نصیبم شده.........

چون همه تون گل ومهربون ودوست داشتنی وبامحبت و پاک وصادقین........

چون همه تون عاشقانه عموپورنگ و دوست دارین....

درسته ازهم دوریم ولی دلامون خیلی بهم نزدیکه .....

فکرامون خیلی بهم نزدیکه....

و....

.

.

دیشب موقع خواب داشتم فکر میکردم که عموپورنگ چقدر صبور و مهربون هستن ....

خودمو جای عمو گذاشتم یک لحظه هم نتونستم تحمل کنم......

خیلی سخته....

آره...فکرکن میلیونها کودک ونوجوون ایرانی دوستت داشته باشن و تموم زندگی وفکرو ذکرشون تو باشی......

آخه چه جوری میتونی جواب تک تکشون وبدی؟

اینا انتظارات وتوقعات خیلی بالاییه.........

.

.خود من یکی ازهمونام....بااینکه میدونما ولی اصلا نمیتونم خودمو قانع کنم.........چون درکنارش مسایل دیگه ای رو میبینم.......

نمیدونم شایدهم سخت دراشتباهم............

اول آرزو داشتم تو یکی ازجشنهاوبرنامه های عموشرکت کنم .....که کردم..

بعد دعا میکردم:خدایا فقط بذار باعموپورنگ تلفنی صحبت کنم....که کردم.....

وبعد:خدایا کاری کن عمورو از نزدیک ببینم ........که دیدم....

وحالا:خدایا......کاری کن تاعمورو ازنزدیک ببینم وباهاشون صحبت کنم............

اما.....................................من خودم///

به خدا چندشبه پشت سرهم خواب عمورور میبینم..........اولین خوابی که توسال87ازعمو دیدم ازم راضی نبودن...........انگار باهام قهر بودن....تحویلم میگرفتن ولی انگار از دستم ناراحت بودن......

.

عموجوون توروخدا به خاطر تموم کارهایی که کردم منو ببخشید..........تازه چندتا کار کردم که شمانمیدونین.......البته4-5سال پیش که تو ذهنم کلی داستانهای جورواجور میساختم وخیال پردازی میکردم......

دوست داشتم تلفنی بهتون بگم ولی خجالت کشیدم......حالا هم ازتون خواهش میکنم که منوببخشید.........خجالت میکشم بگم هم از شماهم بچه ها....البته برای یکی دونفر از بچه ها قبلا تعریف کردم ولی نه کامل...........شما هم بدونین بهتره ....توروخداببخشیدم....

4سال پیش که عمو میخواستن بیان گرگان وجشن عمومی برگزارکنن...... اگه بدونییییید از1هفته قبل خودمو اماده کرده بودم که مجری برنامه عموبشم.....همه تو تخیلاتم بود....و برای خودم نمایش میدادم...... فکر میکردموقعی که برم اونجاعمو منو انتخاب میکنن تا توی جشن باهاشون همکاری کنم....حتی تو مدرسه به دوستهام گفته بودم وقتی عمو اومدن گرگان میخوام مجری برنامه عموپورنگ بشم وبیچاره ها باور کردند......گفته بودم عمو از تهران هماهنگ کردن تایه نفرانتخاب بشه واون یک نفرمنم...........وزنگهای تفریح تمرین میکردم و دوستهام ایرادام رو میگرفتن.....خلاصه..............توی خونه که مامانم از دستم کلافه شده بودن.......

.

.

یا

.

یکبار گفتم عموپورنگ دایی منن ویک هفته تو مدرسه شایعه ساخته بودم ....وبازم بعضیهاباور کرده بودند...چه داستانهایی هم سرهم کرده بودم......اول راهنمایی بودم.....به بعضیها میگفتم وقتی داییم بچه بود تو تهران دست مامانشو ول کرده وگم شده....بعد یه مدت پیداشد اما چون به مامان وبابای جدیدش عادت کرده بود دیگه برنگشت.......

به بعضیها میگفتم: داییم تو دوران نوجوونی برای درس خوندن رفت تهران و .............حالا عموجون میدونین چرا باور میکردن؟ چون فامیلی مامانم ضیایی ست و 3تا خواهرن که اول اسماشون (فر)داره و دایی داریوش هم فامیلیش رو گذاشت(فرضیایی)تا وقتی از خواهراش دوره به یادشون باشه..............معلمها ومدیروناظم هم متوجه شده وبودند.......کم مونده بود پام به دفترمدرسه باز بشه ومامانم و بخوان که بیادمدرسه ....که وقتی بامامانم صحبت کردن وهمه چی براشون روشن شد....دعوام نکردن....بچه ها هم فهمیدن ولی خداروشکر بجز چندتاشون بیشترباهام قهرنکردن.........چون اصلا دختردروغگویی نبودم و بیشتر بچه های کلاسم دوستم داشتن ...چون دختر آروم وخجالتی وگوشه گیری بودم........شاید فکرکردن دیوونه شدم به همین خاطر باهام قهرنکردن.......ولی میدونم کارم خیلیییییییییییییی بد بوده وبرای عمو چه شایعاتی درست کرده بودم................ )ولی فقط تو مدرسه پخش شده بود..........

.

.

.

.

نمیدونم.........شاید به خاطر همین عمو ازم دلخور بودن شایدم به خاطر مزاحمتهایی که اون روز تو گرگان یا دفعات دیگه براشون ایجاد کردم.............

موندم چه جوری عذرخواهی کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

 

 

با آرزوی موفقیت برای همه شما دوستان گلم

 

عموپورنگ جونم شايد براي دنيا يك نفر باشيد ولي براي ما همه دنياييد.

تا اپ بعدي همه شماروبه خداي مهربون ميسپارم.

دوستي يك حادث